به گزارش خبرنگار پایگاه خبری داماهی، ساعت ۱:۱۵ بامداد است؛ خیابانهای شهر در نگاه اول آرام به نظر میرسند؛ در حال حرکت از شهرک نبوت در بلوار امام حسین(ع) به سمت شهرک امام رضا(ع) هستم؛ به پل هوایی در دست ساخت در مجاورت سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری که میرسم، صحنهای توجهم را جلب میکند؛ تشکیل دو صفِ موازی و طولانی کنار خیابان.
این یک صفِ معمولی نیست؛ صفِ بقا است؛ خودروها بدونِ حرکت، ردیفی طولانی را تشکیل دادهاند؛ کنجکاو میشوم، خودرو را متوقف میکنم و پیاده میشوم تا به عمقِ این ماجرا نفوذ کنم.
صف، کلافِ سردرگمی است که تا پمپبنزین خلیج فارس کشیده شده؛ فاصلهای حدود ۲ تا ۳ کیلومتر و ماشینها دو ردیفه، خسته و خاموش در انتظارِ قطرههای بنزین ایستادهاند.
برخی رانندگان از خودروها پیاده شدهاند و در جمعهای چندنفره، خبری از گپوگفتهای معمولِ شبانه نیست؛ موضوعِ بحث، تنها یک چیز است: جنگ؛ آنها با نگرانی درباره حملات شب گذشته دشمن به محله مسکونی تپه اللهاکبر و هدف قرار دادن پلهای ارتباطی محور بندرعباس-لار در محدوده شهرستان بندرخمیر صحبت میکنند؛ همان پلهایی که حالا تبدیل به نمادِ استراتژیِ ویرانگرِ دشمن برای فلج کردنِ جریانِ حیاتیِ استان شدهاند.
به یکی از این گروهها ملحق میشوم؛ فضای بحث سنگین است و من از آنها میپرسم: در این شرایطِ ناامن، نگران نیستید؟ اگر اینجا اتفاقی بیفتد…
مردی که از همه مسنتر است، با نگاهی خسته و چهرهای که ردِ سالها کار و زحمت بر آن نقش بسته، پاسخ میدهد: مجبوریم؛ بندر ۹ ماه از سال، هوایِ ۵۰ درجه با شرجیِ ۹۰ درصد دارد. ماشین بدون کولر در این جهنمِ شرجی غیرممکن است و سهمیه ۱۳۰ لیتری بنزین، کفافِ نیازِ ما را نمیدهد و مجبوریم برای جبرانش، شبها بیاییم توی صف و از سهمیه آزاد استفاده کنیم.
کمی آنطرفتر، جوانی ایستاده که در چهرهاش اضطرابی دوچندان موج میزند؛ او میگوید: خانه خودم اینجاست و ویزیتور هستم و پدر و مادر سالخوردهام ۱۶۰ کیلومتر آنطرفتر در حاجیآباد زندگی میکنند و بیماریِ هر دوی آنها باعث شده تا اواخرِ هفتهها، فارغ از هر خطری، باید برای سرکشی به آنها به جاده بزنم؛ سهمیه کارت سوخت، کفافِ این رفتوآمدها را نمیدهد و بنزین برای من، دارویِ آنهاست.
وقتی از رانندهای که نگاهش به گوشی تلفنش بود، پرسیدیم چرا با وجود خطر به صف آمده، فقط گوشیاش را نشان داد؛ پیامِ همسرش که نوشته بود: اگر برنگردی، این خانه دیگر امن نیست.
از این صف که دور میشوم، نگاهم به پمپبنزینِ روبهرو میافتد. وضعیت آنجا به مراتب وخیمتر و شلوغتر است و صفها تا کیلومترها امتداد دارد.
تحلیلِ وضعیت؛ یک بمبِ ساعتیِ روانی
این گزارشِ میدانی، فراتر از یک خبرِ معمولی، بیانگر یک تنشِ روانیِ عمیق در جامعه بندری است.
وقتی مردم در شرایطی که سایهی جنگ بر سرِ شهر است، برای کالایی حیاتی مانند بنزین ساعتها در خیابان میمانند، در واقع با یک بمبِ ساعتی روبرو هستیم.
تکرارِ حادثه تپه اللهاکبر که منجر به شهادت یک مادر و مجروح شدن ۸ نفر از جمله کودکی که دستش را در این حادثه از دست داد، شد، تصویری سیاه از جنایتِ دشمن است.
حال تصور کنید، اگر یکی از این صفهای طویل، هدفِ حملهای مشابه قرار بگیرد، چه فاجعهیِ عظیمی در ابعادِ انسانی رخ خواهد داد؟
مردم، میانِ دو لبهی یک قیچی گیر کردهاند: نیازِ مبرم به سوخت برای عبور از گرمای طاقتفرسایِ جنوب و حفظِ جریانِ زندگی و ترسِ از آسمان که هر لحظه ممکن است آتش ببارد.
این صفها، فراتر از یک نیازِ اقتصادی، اکنون به عرصهای برای نمایشِ ایستادگیِ مدنی تبدیل شدهاند؛ اما تا کجا؟
مدیریتِ بحران در شرایطِ جنگی، ایجاب میکند که نهادهای مسئول با درکِ وضعیتِ اضطراری، تدابیری برای تسهیلِ توزیعِ سوخت و کاهشِ این صفها بیندیشند.؛ نباید گذاشت نیازِ مردم به طعمه دشمن تبدیل شود.
هرمزگان نیازمندِ آرامشِ فکری است؛ آرامشی که در شبهایِ بندرعباس، این روزها، کالایی نایابتر از بنزین شده است.