به گزارش پایگاه خبری داماهی و به نقل از خبرگزاری شبستان؛ پاییز که از راه میرسد برگریزان درختان نیز آغاز میشود و کوچهها پر از صدای خشخش خاطراتی میشوند که رفتنشان را هرگز باور نداریم؛ پاییز، دلتنگیهای تلنبارشده یک سال برای هر آدمی است که جایی میان خلوت کوچهها و صدای خشخش برگها، ردپای کسی را جا گذاشته که دیگر نیست و زمانی که خنکای نسیم پاییزی، گرمای تابستان را به زانو درمیآورد مهر از راه میرسد، ماهی که نه فقط آغاز یک فصل، بلکه فصل نو شدن آرزوهایی است که در کیفهای مدرسه پنهان شدهاند و با هر قدم به سمت دانایی، بال و پر میگیرند. ماهی که به رفاقتهای تازه و شیطنتهای پاکی کلاساولیها معروف است که صدای جیغهایشان دیوارهای بلند مدرسه را به لرزه درمیآورد و صدای زنگ کلاس که زیباترین موسیقی برای بیداری دوباره شهر مینوازد.
مهر، ماه آغاز و آشتی و نقطه اتصال خاطرات کوچک و بزرگ است؛ در این ماه در پس چهرههای مشتاق کلاساولیها که با کتابهای نو و مدادهای تراشیده، به کیفهای رنگارنگ خود و روپوشهای سبز و مقنعههای ابری طرحدار تا رسیدن به درب مدرسه هر روز بیقراری میکنند و زندگیها بزرگترها نیز جوانه میزند و رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد.
شروع فصل پاییز و آغاز سال تحصیلی در شهر میناب و مدرسه امسال اما رنگوبوی دیگری به خود گرفت؛ فاجعه بمباران مجتمع آموزشی شجره طیبه میناب هرچند از اسفندماه آغاز شد اما در این فاجعه دردناک، 120 فرشته کوچک در کنار ۲۶ معلم به آسمان رفتند، آنهایی که قرار بود با آغاز فصل پاییز و رسیدن ماه مهر با قدمهای کوچک خود که کمی بیشتر رشد کرده بود، از زیر برگهای زرد و صدای خشخش درختان تا مدرسه را باهم مسابقه بدهند اما زنگ مهر دانشآموزان ابتدایی این مدرسه امسال جور دیگری رقم خورد.
رمضان سال ۱۴۰۴ برای خانه مکیزادهها حالوهوای دیگری داشت؛ ماه مهمانی خدا بود و دخترک ۹ سال و چهار ماهه خانه، درست یک ماه پس از برپایی جشن تکلیف در مدرسه، نخستین روزههای زندگیاش را تجربه میکرد، ۱۰ روز اول ماه، سحرها و افطارها با حضور شیرین و مقید زینب، صفای ویژهای به جمع خانواده بخشیده بود؛ اما هیچکس گمان نمیبرد این تقید عاشقانه، با زلال شهادت و با لبان تشنه و روزهدار مهر شود.
درست یک ماه پس از جشن تکلیفش، در ساعت ۱۱:۲۲ دقیقه دهمین روز رمضان، زیر خروارها بتن و آهن دبستان شجره طیبه میناب جا ماند، پدری که خود کارشناس ایمنی بندر شهید رجایی است، اما صدای مهیب انفجار دوم در مدرسه دخترش را با ترکیدن لاستیک اشتباه گرفت.

روایت پدر زینب یکی از دانشآموزان مدرسه شجره طیبه میناب، روایتی بیواسطه از عمق فاجعهای است که وی این مدرسه را «خرابه شام ثانی» مینامد.
ادامه روایت تکاندهنده «ابوطالب مکیزاده» از کارکنان حوزه ایمنی بندر شهید رجایی و پدر شهیده «زینب مکیزاده» از فاجعه دردناک بمباران دبستان شجره طیبه میناب را باهم بخوانیم:
شبستان: از روز نهم اسفند و انفجارهای مدرسه شجره طیبه برایمان بگویید؟
«ابوطالب مکیزاده»: من سالهاست که در بخش ایمنی بندر شهید رجایی کار میکنم و با صداهای حوادث و تصادفات بیگانه نیستم، نیمساعت پیش از حادثه از مقابل دبستان شجره طیبه رد شدم به مقصد شعبه بانک ملت شیخآباد، عقربههای ساعت حوالی ۱۱:۲۲ دقیقه روز کذایی نهم اسفند ماه ۱۴۰۴ مصادف با دهم ماه مبارک رمضان را نشان میداد که صدای اول انفجار به نظرم یک صدای کوتاهی بود؛ پیش خودم گفتم شاید لاستیک تریلی ترکیده اما ثانیهای نگذشت که انفجار دوم نهتنها میناب، بلکه گویی تمام هرمزگان را لرزاند، صدای مهیب و وحشتناکی بود، من غافل بودم از مدرسه. مشتریهای بانک که آنجا بودند یکی گفت جنگ شروع شد یکی گفت حمله شد یکی می گفت اسرائیل حمله کرد آمریکا حمله کرد در چنین مواقعی همه ماها خواسته یا ناخواسته به سمت و سوی فضای مجازی می رویم اما من آن روز برعکس سمت فضای مجازی نرفتم و خبر نداشتم که در تهران بیت شریف امام شهیدمان مورد حمله قرار گرفته و کاملا بیخبر بودم، حتی روحم خبر نداشت که بر سر دخترم و مدرسهاش چه آمده است.

تماسی که دندهها را قفل کرد/ کربلای عینی را در «خرابه شام ثانی» دیدم
شبستان: چه کسی خبر انفجار و شهادت زینب را به شما داد؟
«ابوطالب مکیزاده»: مثل بقیه مشتریهای از بانک بیرون آمدم، زاویهای که بیرون آمدم و دیدن ستونهای دود سیاه در آسمان هم من را به سمت احتمال هدف قرار گرفتن ساختمانهای سپاه، فرودگاه قدیمی میناب به دوردست برد و همچنان بیخبر از فاجعه مدرسه شجره طیبه میناب بودم، سوار بر ماشینام به سمت خانه راه افتاد تا اینکه تلفن همراهش زنگ خورد، مادر زینب پشت خط بود؛ با صدایی لرزان و چشمانی گریان فقط با گریه گفت کجایی؟ گفتم فلان جا هستم، دارم میآیم. ناگهان پشت گوشی فقط یک کلمه فریاد زد: زینب…! همانجا تمام توانم رفت؛ آنقدر از خود بیخود شدم که دیگر حتی دستم توان جا زدن دنده ماشین را نداشتم، ترافیک قفل بود و با همان حال خراب حوالی ساعت ۱۲:۳۰ خودم را به مدرسه رساندم.
«شنیدن کی بود مانند دیدن» همه ما تو روضهها و از مداحان و روضهخون ها و سخنرانا «ما در روضهها و مداحیها روضه «ارباً اربا» واقعه جانگداز کربلا را فقط شنیده بودیم، اما با چشم ندیده بودیم اما روز نهم اسفندماه وسط معرکه کربلا قرار گرفتیم و صحنه را با پوست و گوشت لمس کردیم، هر پدر و مادری سراسیمه میدوید و نام فرزندش را صدا میزد، آنچه در برابر چشمان اولیا قرار گرفت، فراتر از تاب و توان هر انسانی بود؛ صحنهای که من پدر داغدار نامش را «خرابه شام ثانی» گذاشتهام، زیر آوارهای سنگین بتن و میلگرد، ۵۲ پیکر مطهر و سوخته از دختران معصوم دانشآموز بر جای مانده بود؛ ۲۶ معلم نیز در کنار فرزندانشان به شهادت رسیده بودند. همه عزیزان ما بدون استثنا سوخته بودند؛ اجسادی که زیر آتش و حرارت مهیب موشک، کربن شده بودند و از دست ما والدین کاری برنمیآمد. روز نهم اسفند 1404 یک کربلای دیگری بود روز سختی بود هر عزیزی که از زیر آوار در میآوردند تمام والدین همراه خانواده سراسیمه میدویدند به سمت کاوری که پیکرهای سوخته شده بچهها و عزیزانشان بود.
توسلی در دل شب و معجزه کتاب قرآن
۳۰ ساعت مداوم، بدون افطار و سحری، کنار آوارها سرپا ایستادم و در معرکه تفحص به دنبال ردی از دردانهام بودم. بچههای تفحص که آنجا کار میکردند و هم من و هم زینب را میشناختند، زینب توی همه هیاتهای مراسمات شهرک المهدی و جاهای دیگری که از عزیزان مداح میآمدند شهید زینب با این سن کمش یک انس یک ارتباطی با این دوستان برقرار میکرد، گفتم شما که زینب را میشناسید و من هم میشناسید اگر چیزی از زینب دیدید سریع ما رو باخبر کنید، رفتم روی صندلی یه گوشهای در تاریکی این خرابه نشستم نیمههای شب، وقتی خستگی و ناامیدی سنگینی میکرد، با کمری خمیده رو به قبله و کربلا ایستادم و با تمام وجودم امام حسین (ع) را به علیاصغرش و حضرت رقیه (س) قسم دادم و گفتم: آقا جان، اگر جسم سوخته دخترم اینجاست، نشانهای به من نشان بده.
حدود نیم ساعتی نگذشت که یک مرتبه از خود خرابه شام ثانی شجره طیبه صدا بلند شد که «خانواده مکیزاده، خانواده مکیزاده»، بلند شدم که بروم اما عزیزان اطراف من که دمشون گرم برادرها، و خواهرای من، دامادها و عروسهای و جوانان خانواده من را تنها نگذاشتند، سریع پریدند به سمت صدا و کیفی را سالم آوردند؛ در شرایطی که کیف و برخی وسایل بچههای مدرسه خاکستر یا تکهتکه شده بود، کیف زینب من کاملاً سالم بیرون آمده بود! بچههای تفحص گفتند چون روی کیف اسمی نبود، لای کتابها را گشتیم و دیدیم روی کتاب قرآن مدرسهاش نام«زینب مکیزاده» نوشته شده است.

لباسهای سوخته، سندی برای تاریخ/ زینب فرزند چهارم من است؛ شهادت زینب نامش را از جمع فرزدانم حذف نمیکند
شبستان: شهادت زینب شما حکایتی از لباسهای سوراخ شده و تکهتکهای دارد که فقط تکهپارچههای سوخته نیستند؛ درواقع این لباسها سند زندهای از جنایت و مظلومیت یک کودک 9 ساله است که در برابر آتش موشکهای متجاوز ایستاد، از قصه این مانتو و لباسهای پاره بگویید:
«ابوطالب مکیزاده»: با دیدن کیف سالم مدرسهاش برای لحظاتی امیدوار شدم، با خودم گفتم شاید زینب عزیز من گوشهای پناه گرفته و زنده باشد و با این دستای کوچکش پناه گرفته که مثلاً آواری چیزی روش نریزه و زنده بیاید بیرون ولی غافل از اینکه زینب منم به جمع شهدا پیوسته بود؛ و پیکر سوخته زینب، پنجاهودومین نشانی بود که از زیر آوار بیرون کشیده شد. از بچههای تفحص پرسیدم چطور شما فهمیدید که این کیف زینب ماست؟ گفت دو تا راه داره بعضیها روی کیفهایشان اتیکت زده بودند و برای ما خیلی راحت بود اما بعضی اتیکتش روی کتاب زده بودند،کیف که پیدا شد اسمی نداشت کیف را باز کرده بودیم و برای پیدا کردن اسم دانشآموز یکی یکی کتابها را باز کردیم که اسم زینب روی کتاب قرآنش نوشته بود. اینجا بود که برای ما مشخص شد این یادگار از عزیز گمشده شماست- از زینب مانتوی تکهتکه، سوخته و آغشته به خاک و خون به یادگار مانده است.
این سوختگیهای لباسهایش که میبینید طبق گفته متخصصان ادوات جنگی، در زمان انفجار حرارت و مواد منفجرهای که در موشک به کار برده شده دو برابر و دوچندان مضاعف میشود و در نتیجه این حرارت و شعلههای آتش موشک تمامی لباسهایش سوراخ سوراخ شدند و لنگههای جوراب و زیرپوشش زینب که توسط خودش و خانواده و طبق سلیقه خودش خریداری شده بود و زیر مانتو میپوشید میبینید چطور تکه تکه شده است.
بله این لباسهای تکهتکه و کیف یادگار زینب عزیز و 9 ساله من و جنایت دشمن حرامی و آمریکای جنایتکار و ترامپ قماربازی است که دم از آزادی و آزادگی و حقوق بشر میزند، این لباسهای تکهتکه شده دختر من است که نتانیاهو و رژیم کودککش صهیونی و ایادی دست نشاندهاش عربستان خیانتکار و کشورهای به ظاهر اسلامی و عربی حوزه خلیجفارس که امروز همه شاهد هستیم شمشیر را علیه ایران از رو بستهاند برای ما مردم میناب به جا گذاشتهاند.

پدر شهیده «زینب مکیزاده» در پایان با صلابت کلام و با تأکید بر اینکه خون فرزندان مظلوم ایران پایمال جنایات آمریکا و ایادیاش نخواهد شد، سخنش را با این جمله ماندگار به پایان برد که؛ «من پنج فرزند دارم؛ چهار دختر و یک پسر. شهادت هرگز نام زینب را از جمع فرزندان من کم نکرده است» زینب تا ابد دختر سوم، فرزند چهارم و افتخار جاویدان خانه ما مکیزادهاست و امروز از آن دختر شیرینزبان و باایمان، مانتویی سوخته، جوراب و لباسهایی تکهتکهشده از شدت حرارت و آتش موشک به یادگار مانده است؛ لباسهایی که خانواده هر روز آن را بر سر و صورت میگذارند و میبویند.
گفتنی است؛ طبق اعلام دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه در حمله جنایتکارانه آمریکا و رژیم صهیونیستی به مدرسه شجره طیبه میناب ۷۳ کودک پسر، ۴۷ کودک دختر، ۲۶ معلم، 7 نفر از والدین، یک راننده سرویس مدرسه و یک تکنیسین داروخانه درمانگاه جنب مدرسه به شهادت رسیدند.
گفتگو از فرنگیس حمزهیی